حضرت عشق

•|گوش کن|•





Design by Hazrat-Eshgh

موضوع بندی
گورستان حضرت عشق


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
1387,06,11
نا امیدی..؟!

...

من هم مثل همه خیال می کردم نا امیدی بیماری روح است!

اما نه! بدن زجر می کشد. پوست تنم درد می کند، سینه ام، دست و پایم..

سرم خالی است و دلم به هم می خورد و از همه بدتر این طعمی است که در دهنم است!

نه خون است ، نه مرگ است، نه تب ، اما همه این ها با هم..

کافی است که زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه شود و از همه ی موجودات نفرت کنم!

چه سخت است، چه تلخ است انسان بودن!

(کالیگولا اثر آلبر کامو)


پ.ن۱:

هیج وقت الانت رو با فکر کردن به آینده هدر نده!! (من یه پوچ گرای آرمان گرا هستم!)

پ.ن۲:

بوی ترم جدید می یاد! همین چند لحظه پیش انتخاب واحد ترم جدید شروع شد.. امسال کمی زودتر باید بریم دانشگاه.. ظاهرا ۲۳ شهریور باید نقش ۱ مهر رو بازی کنه !! (برکات سازمان سنجش کشور )

1387,05,30
سه سال گذشت.. چه زود گذشت!!

...

درست ۳ سال از اولین روز نوشتنم در اینجا گذشت..

حتی باورش برام سخته که ۳سال از بهترین و بدترین روزهای زندگیم تموم شد! و از فردا آغازی دوباره شروع میشه.. ۳ سالی که برام ۳۰ سال رقم خورد..

همیشه مرداد ماه آبستن تمام حوادث خوب و بد بود برام.. آره فکر کنم نتوسنتم حرف دلم رو تا الان اینجا بزنم!! و شاید همیشه ازش فرار می کردم!!

امروز نمی دونم فیلم بازی کنم و خودم رو گول بزنم تا کمی خوشحال باشم! یا اینکه مثل همیشه از بهانهء این ۳سال نوشتن فرار کنم!

کدوم رو انتخاب کنم؟
لذت شیرینی در تلنگوری که به زندگی من در این ۳ سال زده شد؟
یا زجر کشیدن واسه رسیدن به این تلنگور؟!

من همیشه دوست داشتم حتی چیزهایی که بدست آوردنشون آسون بود رو سختش کنم! دور خودم بپیچونم و اون وقت بدستش بیارم!

از اینکه خودم رو زجر بدم لذت می برم! دیوانگی محض! لذت بیخود!

از تمام روز و شب های این ۳ سال لحظه به لحظه یاد گرفتم که چطور نفس بکشم! با کی نفس بکشم! روز به روز بر اندک دانشی که تو خودم می دیدم افزوده میشد!

هر چه جلوتر رفتم نفرتم بیشتر شد! بیزار شدم! خسته شدم.. نه خوش بودم نه بد! فقط داشتم نفس می کشیدم.. نفس..

راستی درد من چه کوفت و زهرماری بود و هست که خودم نمی دونم؟! این همه تامل و فکر در زندگی خودم اما دریغ از پی بردن به درد خودم!!

چیزی ندارم که از دست بدم.. آزادم.. تنهام..
دارم به جایی می رسم که روزی اون رو سرنوشتم می دونستم!..

این ۳سال برای خودم.. برای سایهء خودم می نوشتم! چون می ترسیدم روزی بمیرم و اندوه بخورم که خودم رو نشناختم و بی دلیل نفسی از خود دم و باز می کردم!

این درسته.. من نمی تونم چشمام رو ببندم و یک لحظه تمام اشتباهات در مورد بهانهء نوشتن در حضرت عشق رو فراموش کنم!! چیزی و کسی که تو دستهام بود رو به سختی از دست دادم!

یعنی تو ۱۸ سالت شد که فقط تلنگوری به زندگی من بزنی ؟؟!! همین ؟؟!!


پ.ن۱:

تولدت مبارک

پ.ن۲:

وقتی مرگ هم من رو نمی خواد.. وقتیکه مرگ هم به من پشت می کنه.. مرگی که نمی یاد و نمی خواد هم بیاد..!
همه از مرگ می ترسند٬ من از زندگی سمج خودم.. (زنده به گور)

نوشته های خاک گرفته

تاسیس:
مرداد 3743 بهدینی
هم اکنون:
سال374
6 بهدینی
برابر با:
138
7 خورشیدی

قدوم گل بارون : 169891


Design by HAZRAT-ESHGH

2005-2008 © Copyright, Hazrat-Eshgh.Coo.Ir
Design : WWW.Hazrat-Eshgh.Coo.Ir

Powered by  MyPagerank.Net