X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1389
توسط: روزبه

دخترکی در آیینه

شب بود، دخترک خود را برای فردای دوست داشتنی اش آمده می کرد. ساعت 22 دقیقه بامداد است ولی او هنوز خواب نرفته، هر بهانه ای پیدا می کند و از زیر خواب رفتن در می رود. از بس به آیینه اتاق نگاه کرده از چهره خودش هم خسته شده! دخترک به خواب می رود، نه، به رخت خواب می رود ولی به خواب نمی رود باز هم در اندیشه فرداست..  

خیلی زودتر از روزهای گذشته بیدار می شود (اصلن مگه خواب هم رفته؟!) به کنار یار همیشگی اش می رود، کمی با خودش سخن می گوید، با چشم خود ادا در می آورد و بازی می کند... او می رود. دخترک چشم به راه است. با نگاهش همه لحظه ها و دقیقه ها را دنبال می کند! کمتر سر به بالا می آورد، از زیر چشم دنبال موج، انرژی و یا چیزهای آشناست! آشنا. نیامد؟ آمد؟ می آید؟... با خود می گوید کاش بیاید... انتظار، او را نگران تر می کند.  

او آمد، با خود می گوید به من نزدیک نشو! کاش نیاید.. نمی خوام، می خوام ولی نه نمی تونم... چشم هایش سنگینی نگاهی را حس می کند، صداها کم کم برای او نزدیک و نزدیک تر می شوند... بوم، بووم، بوووم... صدای پاهای اوست، به او نزدیک می شود! نزدیک تر. دخترک از زیر چشم منتظر پاها و شاید چهره و شاید هم دست های اوست! گوشش، گوشش هم چشم به راه است.. ولی.. از کنار او رد شد! 

پ.ن: زیاد سخت نباید گرفت! 

+ عکس از نقاشی های صادق هدایت است که از تارنمای خودش برداشتم!

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد